حكيم ابوالقاسم فردوسى

759

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بپيچاند آن را كه بيشى كند * و گر چند بيشى ز پيشى كند ببخشايد آن را كه دارد خرد * ز اندازهء روز بر نگذرد ازو يادگارى كنم در جهان * كه تا هست مردم نگردد نهان بدين نامهء شهرياران پيش * بزرگان و جنگى سواران پيش همه رزم و بزمست و راى و سخن * گذشته بسى روزگار كهن همان دانش و دين و پرهيز و راى * همان رهنمونى بديگر سراى ز چيزى كزيشان پسند آيدش * همين روز را سودمند آيدش كزان برتران يادگارش بود * همان مونس روزگارش بود همى چشم دارم بدين روزگار * كه دينار يابم من از شهريار دگر چشم دارم بديگر سراى * كه آمرزش آيد مرا از خداى كه از من پس از مرگ ماند نشان * ز گنج شهنشاه گردنكشان كنون باز گردم بگفتار سرو * فروزندهء سهل ماهان بمرو [ رفتن رستم به كابل از بهر برادرش - شغاد ] چنين گويد آن پير دانش پژوه * هنرمند و گوينده و باشكوه كه در پرده بد زال را برده‌يى * نوازندهء رود و گوينده‌يى كنيزك پسر زاد روزى يكى * كه از ماه پيدا نبود اندكى به بالا و ديدار سام سوار * ازو شاد شد دودهء نامدار ستاره شناسان و كنداوران * ز كشمير و كابل گزيده سران ز آتش پرست و ز يزدان پرست * برفتند با زيج رومى بدست گرفتند يك سر شمار سپهر * كه دارد بران كودك خرد مهر ستاره شمر كان شگفتى بديد * همى اين بدان آن بدين بنگريد بگفتند با زال سام سوار * كه اى از بلند اختران يادگار گرفتيم و جستيم راز سپهر * ندارد بدين كودك خرد مهر چو اين خوب چهره به مردى رسد * بگاه دليرى و گردى رسد كند تخمهء سام نيرم تباه * شكست اندر آرد بدين دستگاه همه سيستان زو شود پر خروش * همه شهر ايران بر آيد به جوش شود تلخ ازو روز بر هر كسى * ازان پس بگيتى نماند بسى غمى گشت زان كار دستان سام * ز دادار گيتى همى برد نام بيزدان چنين گفت كاى رهنماى * تو دارى سپهر روان را بپاى بهر كار پشت و پناهم توى * نمايندهء راى و را هم توى سپهر آفريدى و اختر همان * همه نيكويى باد ما را گمان بجز كام و آرام و خوبى مباد * ورا نام كرد آن سپهبد شغاد همى داشت مادر چو شد سير شير * دلارام و گوينده و يادگير بران سال كودك برافراخت يال * بر شاه كابل فرستاد زال جوان شد به بالاى سرو بلند * سوارى دلاور بگرز و كمند سپهدار كابل به دو بنگريد * همى تاج و تخت كيان را سزيد بگيتى بديدار او بود شاد * به دو داد دختر ز بهر نژاد